تبليغاتX
سیب کال
دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 11:41
به زودی می آیم و غم های را با شما تقسیم می کنیم

تا آن موقع دعایم کنید.....

نوشته شده توسط ز.ق | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 14:33
حالا که حجت بر من تمام شده است

باید کفش هاری رفتنم را جفت کنم

کاش کسی پشت سرم آب نریزد

کاش بگذارند با خیال آسوده بروم

فکر هیج را هم نداشته باشم

دیشب که قلبم گرفت

مادر اشک ریخت

پدر بغض کرد و رفت گوشه تاریکی کز کرد

و دیگران با سکوت نگاهم کردند

حجت بر من تمام شده است

کاش کسی بیاید و بلندم کند از این زمین سفت و سخت و خشن

حالا که تمام آیه های هجرت بر قلب من نزول کرده است باید بروم

کاش یک مرد پیدا شد و این کوله برا را از دوشم بردارد

کاش یک مرد پیدا شود و دستهای نیمه جانم را در دست بگیرد

تردید دارم مردی پیدا شود

مردها همه زیر باران رفتند

دست روی زانو می گذارم و بلند می شوم

 

نوشته شده توسط ز.ق | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 15:40
امروز بايد از کسي حرف بزنم که گفتن از او بسيار سخت است
امروز بايد کسي را در برابر ديدگان اين بچه هاي ترسيم کنم که شايد هنوز خودم هم به درستي نمي شناسمش.
امروز بايد از مهدويت بگويم.
از منجي
ازکسي که لمس دستانش آرزوي کساني است که باران را فهميده اند.
از کسي که عطر وجودش آدم را آسماني مي کند
آدم هوايي مي شود
با وجودش ديگر اکسيژن و هوا کمر خم مي کنند که او خود زندگي است خود خود اکسيژن است.
......
وقتي دهان باز مي کنم براي حرف زدن.... در مقابلم ديگاني است که مي شد هم شوق دانستن را در آن ها ديد و هم ترس
و من مانده ام اين ترس لعنتي چيست که  شيريني دانستن را کم مي کند
و مي پرسم...
و مي فهمم
کسي که خودش از اهالي بي خبري بود
کسي که خودش نمي دانست و ندانستنش مي ترساندش
همو بود که به بچه هاي حرفي زد که ترسيدند
و چقدر مسخره بود اينکه منجي را اينقدر خشن و جنگجو نشان داده بودند
... خانم... مگه وقتي امام زمان بياد همه آدم بدا همه کسايي که گناه کردن رو نمي کشه؟
- خانم مگه امام زمان بياد با شمشيرش...
- نمي دانستم بايد گريه کنم  يا به اين حرفها بخندم.
فکر کردم که چطور بگويم...
فکر کردم...
 خوب بچه ها حالا مي خوام برام يه کاري کنيد
همين الان همهتون چشمهاتون رو ببنديد
خوب حالا فکر کنيد به همه آرزوهاتون رسيديد
فکر کنيد همه مشکلاتتون حل شده
همه اون چيزايي که مي خواين جلوتونه...
وقتي اين حرفها رو مي زدم مي ديدم که چطور لپ هاشون گل مي انداخت
مي ديدم که چطور از شدت شوق نفس هاشون رو حبس مي کردند
تند تند نفس عميق مي کشيدند
خوب حالا مي تونيد چشمهاتون رو باز کنيد
سميرا
ديگه تموم شداا
نمي خواي چشاي قشنگتو باز کني
انگار رفتن توي عالمي که شايد براش يه آرزوي دست نيافتنيه اونقدر دلچسبه که برگشتن خيلي سخته
خوب بچه ها
حالا خوب فک کنيد
فک مي کنيد توي اين دنيا کسي هست که خدا اونو واسطه کنه تا همه اين آرزوهاتون برآورده کنه؟
يعني مي شه؟
خوي عزت تو چي فک مي کني؟
عزت يه لبخند به لباش هديه داد و دوباره نفس عميق کشيد
چشمهاشو به پتو دوخت
و آرو گفت
آره خانم
من فک مي کنم يکي هست
خوب مي شه بهمون بگي اون کيه... چه شکليه.. چه جوريه؟
اون يه مرده
يه مرد قد بلند
يه مرد قد بلند و نوراني
لباس سفيد بلند داره
تو دستاش هم يه ستاره نورانيه
يه نور سبز هم دورشه
خيلي خوشگله
وقتي عزت حرف مي زد بدنم آروم آروم مي لرزيد
حس مي کردم اين چيزايي که داره مي گه همين الان روبروشه
همون مرد قد بلند و نوراني
اون روز من با مقدمه چيني به هدفم رسيدم
بچه ها آقا رو تنها کسي مي دونستن که مي تونه آرزوهاشون رو محقق کنه
...
حالا که مي نويشم ساعت از نيمه گذشته...
بچه ها خوابيدن
من اينجا کنج اين تاريکي شب کنار اين همه سکوت و تنهايي نشستم
فردا بايد براي عزت و زهرا و سميرا و فهميه  و فاطمه و بچه هاي همنام اينها چيزاي جديدي بگم
حرفهايي که ديگه نترسن
راستش خودم مي ترسم
قلبم از ترس تند تند مي زنه
نکنه فردا پاهام قدم نادرستي بردارن
خدايا کمکم کن

.............................................................

پانوشت: سربیشه نیوز نوشته های کوتاه من در سفر جهادی امسال به خراسان جنوبی است.

خرسان جنوبی.... شهرستان سربیشه... روستاهای گزدز..... کسراب...... بهاباد......حجت آباد

نوشته شده توسط ز.ق | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 22:54
آيينه غبار آلود است...
و چشمهايم نيز شده اند مثل يک حوض پر  از آب

تازگي هايي که بوي کهنگي مي دهند...
پنهاني هاي پر از عرياني
خراش سخت  کلماتي که که آرام آرام از دهانم مي رانم
دردهايي که شقه شقه ام مي کند....
دروغ هاي اجباري که براي راست بودنش به آدم ها گفته ام...
حسرتي که از آرامش بر دلم مانده
و آدمک هايي که گيج اند و از روي گيجي مي گويند عاشقند
و فردا فارغ
من بغض هاي تنهايي ام را در اين دشت هاي مجازي خالي مي کنم...
و  تمناي با کسي بودنم را اينجا گفته ام
و حالا فهميده ام
اينجا که آدم هاي رو به رويم روزي هزار بار دروغ مي گويند
آدم هايي که مي بينمشان
لمسشان مي کنم
عطر بدنشان را مي فهمم...
حالا اين جا نبايد انتظار داشت
دستهايي که مي فشارند دستم را...
اينها دروغند؟
دلم مي خواهد بروم تا سر سرگيجه سکوت...
تا ته خط خاموشي
تا اول جاده مرگ و زندگي....

نوشته شده توسط ز.ق | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 23:16
دیشب خواب شهید باکری رو دیدم

آقا مهدی نه

حمید

یه لحظه فکر کردم خودتی

یادم رفت بهت بگم چقدر شبیه شهید بودی

برو خودت رو تو آیینه ببین

 

نوشته شده توسط ز.ق | موضوع: | لینک ثابت |